صاحبخانه، خانهاش را میخواهد، میخواهد تعمیرش کند، پنجرههایش را باز بگذارد تا هوایش عوض شود، نمیدانم شاید میخواهد مستاجر جدید بیاورد، شاید میخواهد بفروشدش یا چه میدانم شاید میخواهد جشن عروسی بهپا کند...
صاحبخانه خانهاش را میخواهد، بدون دعوا و بحث.
باید چمدان ببندم، باید بروم به خانهی پدری.
صاحبخانه، خانهاش را میخواهد، حالا چه فرقی میکند که این خانه، چاردیواری خشت و گلی باشد یا چاردیواری دل؟
باید رفت. صاحبخانه، خانهاش را میخواهد، با عطر سیب یا بیعطر سیب.
+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 14:17  توسط
|
عشق
خاطرهئيست به انتظار ِ حدوث و تجدد نشسته،
چرا که آنان اکنون هر دو خفتهاند:
در اين سوي ِ بستر
مردي و
زني
در آنسوي.
□
تُندبادي بر درگاه و
تُندباري بر بام.
مردي و زني خفته.
و در انتظار ِ تکرار و حدوث
عشقي
خسته.
احمد شاملو
.:حوا:.
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 20:1  توسط
|
صدایی نیست...گاهی سکوت دلنشینتر از هر فریادیست...
.:حوا:.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 21:9  توسط
|
کاش به شهر خوب تو
مرا همیشه راه بود
راه به تو رسیدنم
همین پل نگاه بود...
.:حوا:.
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 17:40  توسط
|
:
نمیدانم از دلتنگی عاشقترم
یا از عاشقی
دلتنگتر!
فقط میدانم
در آغوش منی
بی آنکه باشی
و رفتهای
بی آنکه نباشی.
:
"عباس معروفی"
.:حوا:.
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 22:38  توسط
|
چو شبروانِ سرآسيمه، گِرد خانه مگرد
تو خود بهانه خويشى پىِ بهانه مگرد
تو نورِ ديده مايى به جاى خويش در آى
چنين چو مردمِ بيگانه گردِ خانه مگرد
تويى كه خانه خدايى بيا و خود را باش
برونِ در منشين و بر آستانه مگرد
زمانه گشت و دگر بر مدار بىمهرىست
تو بر مدار دل از مهر و چون زمانه مگرد
چو تيرِ تيز گذشتى زهفت پرده چشم
كنون كه در بُنِ جانى پىِ نشانه مگرد
بهوش باش كه هر نقطه دامِ دايرهاىست
تو در هواى رهايى درين ميانه مگرد
كمندِ مهر نكردى زگيسوانِ بلند
دگر به گِردِ سرِ من چو تازيانه مگرد
تو شعرِ گم شده سايهاى، شناختمت
به سايه روشنِ مهتاب خامشانه مگرد.
شاعر: ه.ا سايه
.:آدم:.
+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 21:42  توسط
|
پاییز منم،
که پشت پرده های اشک،
بیهوده زرد میشوم؛
پاییز منم،
که به سبزی عشق،
گاه شک می کنم.
.:حوا:.
+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 21:18  توسط
|
عشق تو چون باد،
پرچم وجود مرا در آسمان
بالا مى برد.
واى از روزهاى ساكت بى باد...
.:آدم:.
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 21:13  توسط
|
بی قراری،
به دستهای من شبیه است،
وقتی نمی خندی.
بی قراری،
دل سپید این صفحه است،
وقتی نمی نویسی!
*پی نوشت: این نوشته مخاطب خاص دارد!
.:حوا:.
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 19:58  توسط
سپاس می گزارم
کشتی هایم را شکستی
قطب نمایم را گم کردی
و کاشف سرگردان را
به قاره بی پایانش رساندی.
"شمس لنگرودی"
.: حوا :.
+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 0:6  توسط
|